۱۳۸۷/۱۰/۱۶

چتر من و باران و پياده رو


گنجشكاي روي درختان كنار خيابان
ترانه دلواپسي سردادند
خيابان برق ميزند
زير نور چراغهاي تير چراغ برق
بخار
بخار اتوموبيل‏هاي سرگردان تنهايي و
اين زن زير چتر راه راه و
حواس من
پياده رو زير پاهاي من در گذر است
نشاني از نشاني نيست
كجا ميرود؟
كجا
آن چتر راه راه
هي مي‏بارد و مي‏بارد
اين باران
هي تنه مي‏خورد و مي‏خزد و مي‏لغزد
اين حواس من
فريادهاي بي امان زمين زير تركه‏هاي شلاق باران
صداي بچه‏هاي توي كوچه
غرليدن دكان‏دار كلاه‏بردار كلاه‏فروش
نق نق پالتو و شالگردن و پوتين‏هاي منتظر تاكسي
حواسم كو؟!
كجاست؟
اون چتر راه راه.
تا كي از تر شدن ما و من سير نميشه اين باران؟
تا چه ميخواد؟
ميان اين همه صدا
ميان اين همه قطره
صدايي زد مرا
پناه داد زير چترش
چتري راه راه
واي واي
زير اين چتر چه زيباست باران مي‏خورد بر چتر ما
گرم از دست برمي‏خيزد
ميفشارد انگشتان سردم را
چتر بود
باران بود
شرشر ناودان بود
ولي اما
آنچه نبود من بودم
زير آن چتر راه راه
هر چي بود
هيچي نبود
بود اما
دروغ بود
چتر گذشت
حواس سردم يخ زد
زير درخت انتظار منتظر
ياد روز بارانيت
خريدم چتري راه راه
اما
باران خشكيد
ابر زير چتر من
زد زير باريدن گرفت
من بودم و
باران
پياده رو
خيس و تر.
پياده رو در حسرت قدم‏هاي من
درازكشيده به پهنا
اين را
تنها گنجشكاي
روي درختان انتظار ميدانند و
نفسهاي سرد زمستان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر