سیگار منتظر روشن شدن آتش بود که صدای
ترمزماشینی توجه اش رو جلب کردسرش رو برگردوند ماشین ایستاد درماشین بازشد یک زن
قد بلند لاغراندام وخوش چهره که پشت رول نشسته بود ازماشین پیاده شد.
زن باموهای
بلند و لخت که زیر روسری آبی از پشت سرو شونه ها باد آن رانوازش میکرد واز جلوهم
مرتب روی چهره ی زن رو میپوشانید و زن انگار ازین بازی خوشش آمده باشه سرش را تکان
میداد تا زلفهایش را کنار بزند.
زن درماشین روبست ازجلوی مرد رد شد زن نیم نگاهی به مرد
انداخت تا بداند زیرنظرمرد هست یا نه! مرد دزدانه زن را میپایید خودش روجم وجورکرد چناکه که به زن بی توجه است .
زن هول شد این را کمی تشخیصش سخت بود.
مرد نمیتوانست جلوی خودش رو بگیره تا نگاهش را پنهان کند.
زن درست جلوی مرد یکدفعه ایستاد انگار یک چیزی رو جاگذاشته باشد و برگشت در ماشین را باز کرد و کیفش را برداشت و دوباره رد شد زن دوباره نیم نگاهی به مرد انداخت .
مرد که دزدانه غرق تماشای زن بود دستپاچه نگاه خود را ازنگاه زن دور کرد نفسهای مرد درسینه حبس شده بود سکوتی تماشایی ذهن مرد را احاطه کرده بود که بجزصدای پای زن وحرکات موزون زن چیزی دیگری به گوشش نمیخورد زن دور شد.
مرد یک نفس عمیقی کشید وسکوت ذهنی رو شکست بوی خوش زن تمام محوطه روپرکرده بود مرد با نفسهای عمیق بوی زن را استشمام میکرد و در ذهن خود زن را ستایش میکرد.
مرد ازخودش سوال میپرسید آیا این زن اهل این شهراست؟ پس
چرا من اون رو ندیدم ؟نه نه چرا به خاطر آورد چند بارتوخیابان اون رودیده بود .
آیا شوهر کرده ؟ شاید نه ! پس اون بچه چی؟
زن وقتی ماشینش رو پارک کردیک پسربچه ی تقربا"سه ساله
همراهش بود و پسره هنوز توی ماشین بود.مرد ذهن خود روبااین سوالات مشغول کرده بود متوجه نشد که چقدرزمان گذشت دوباره زن پیداشد ودوباره ازجلو مرد رد شد به طرف ماشینش در را باز کرد ماشین رو روشن کرد وچنان که گوی خودی رونشون بده ماشین رو باشتاب به حرکت درآورد وصدای جیرلاستیکهاش اطراف رو پرکرد وگرد وخاک ازآسفالت بلند شد.
مرد درحالی که نظاره گربود باخودش گفت کاش محل زندگی زن را میدانست .
مرد با فکروخیال خسته شد وبه طرف خونه خود حرکت کرد ومدام زن را درذهن داشت و باحسرت اینکه دوباره زن را ببیند کوچه پس کوچه ها رو برای
رسیدن به خونه درپیش گرفت وبا خودمیگفت کاش میتونستم دنبالش کنم ببینم که محل
سکونتش کجاست چندین کوچه رو پشت سرگذاشت وزنی که درذهن داشت که یکدفعه ماشینی درفاصله ده متری ازکوچه روبه رویش به طرف پایین ازجلو چشمانش ردشد سرش را که بلند
کرد متوجه شد که همان زن بود که چند لحظه پیش دیده بود ماشین ازدید مرد خارج شد
مرد سرعتشرا زیاد کرد تا مسیر حرکت ماشین زن را بداند وقتی مرد به سر کوچه رسید
ماشین زن را دید که کنار درخانه بزرگی ایستاده بود .
مرد سرعتش را کم و کمتر کرد .
زن
پیاده شد از دری کوچک وارد حاط خانه شد ودر بزرگ (ماشین رو) را باز کرد واز آن خارج
شد.
مرد هول شد تعجب کرد و فورا آرزوی ذهنی خود را برای پیدا کردن محل سکونت زن را
به یاد آورد .
زن نگاهی کرد و نیشخندی زد و بی اعتنا سوارماشین شد و وارد حیاط
خانه شد و مرد به آرامی و با حواس بازاز کنار زن گذشت. .........ع.س

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر